|
اندوه |
|
٧ امرداد ۱۳۸۸ برای چهلمین روز شهدا اخبار --------------- رادیو را خاموش می کنم چله خرداد... چله تابستان چله داغ تیر در چهار راه سبز شهر چلچلی بلوغ .. چلچراغ خیابان .. جوی ... نهر
چلچلی آب ... آتش ...هوا چلچراغ صدا ... سهراب ... ندا
رادیو را خاموش می کنم نگاه می کنم به سرخی سنگ... خاک ...خیابان سرخی گل .. گلوله ... آسمان (( اینجا ایران است )) خنجری درون دروازههای قلب جار میزند تبری با لبان شرم داد سبز جنگل را بیداد می زند ببخشید قربان ! از تفنگ شما خون خواهر ما می آید ببخشید جناب ! از حصار شما بوی یوسف ما می آید رادیو را خاموش میکنم (( اینجا تهران است / صدای ما را از امیر آباد میشنوید اینجا ایران است / ندای ما را از ایران میشنوید ))
م.اندوه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ برای دنیاسرود انسان---------------هزار تکه میشود قلبامدر هزار گوشهی خاکدر بغداد ...آغوش مادری میشود قلبامبیرؤیاکه در آواز ترکش و فولادقبر فرزندش را می کند آرامبا خونی داغ میان ناخنهایاشدر کابلپیراهن عروسی میشود قلبامسوزان ...از شادباش آتشباری که میبارددر فلسطینمیان خشک گلهای سرخکنار شاخههای زیتونآنجا کهثواب هر نماز رااز آسمان بوی باروت میآیدهزار تکه میشود قلبامدر هزار گوشهی خاکتکهای از قلبام در اوین میماندزیر کوههای آزاددرون کنکاش پرستویی بیتابکه خشم و زهرخند هر شلاقگرمی آفتاباش راچون برف زمستان از زانواناش میآویزدهزار تکه میشود قلبامدر هزار گوشهی خاکدر جغرافیاهای غریببا تلفظهای غریبترقسمتی در گودال انفجاری میماند و میرویدقسمتی در گلوی ترانهای میروید و می خوانداما بزرگترین تکهی قلبامدانهی گندمی میشود کوچکبه روی لبان آشنای توکه میخواند و می بالدزیر آفتاب نگاه تو .............۸ اسفند ۱۳۸٥ چه دردآور است عشق تو اینگونه که دوستت میدارم
بامدادان با تلا لو نیزههای خورشید کز نگاه تو برمیخیزد چندان شکاف در تن بارورم میاندازی حتی اگر زهر بکاری درختی شود اما هرگز نه مهرمیکاری نه کینی نه حسادتی ای کاش این سرزمین سینهام زآن رهگذرانی بود که توتی نشاء کنند یا که سنجدی و عطری که مست میکند آوارگان کولی را ....
چه دردآور است عشق تو اینگونه که دوستت دارم
ذره ذره خواهم مرد قطعه قطعه خواهم شکست خواهم مرد .. خاک خواهم شد از درد عشق از دردی که اینگونه دوستت میدارم با عشق تو آزار میدهد خانه شهر شالیزار حتی باغ و نارنجستان رهایم کن بگذار بند ابریشمین عشق تو را بر گردن خاقان چین بیاویزم که در هزار...هزار....هزار تل خاک ... پوسیده استخوان او
چه دردآور است عشق تو اینگونه که دوستت میدارم
آه..... تو قدر عشق نمیدانی با وزغها میآمیزی با جانورانی از این دست که خنجری در آستین دارند خونچکان از قلب نازنین تو نمیدانی..... که سینهریز تو استخوان من است و گوشوارههای تو قلبم دیگر بارور نخواهی شد پرواز میکنی پرواز با آنکه خنجری به دست دارد بال تو قطعه قطعه خواهد شد و قلب تو طعمه ماران آه ..
چه دردآور است عشق تو اینگونه که دوستت میدارم
به یاد آر آروز میکردی شکافی را درون سینهام عمق قلبم که بیارامی وینک آن شکاف .. اینک آن زخم کو آرامشی ؟ کو آرامشی ؟
چه دردآور است عشق تو اینگونه که دوستت میدارم
٤ بهمن ۱۳۸٥
برای کودکی با سهمی همیشگی از ناریخ زمین
گریه کن من همسرود اندوه توام
فریاد کن من همنوای اندوهیاد توام ....
نگاه کن قلبهای ما پرواز میکنند در آسمانی که از سرزمین ما از سهم ما نیست و آفتابی که مزه گس زمستان میدهد
برخیز عطر مادر مشرقین پرسه میزند در شهر به زیر مهتابی که بی نور ماندهاست
نزدیک تر بنشین کنار خاطرات باستانی انسان
بخوان.. آنهنگام که کامیابی پدر در بستر روسپیان زهدان مادر را به آتش میکشید ما .. چه ابراهیموار از آتش گذشتیم....
م.اندوه
------------------------------------------------
برای ع. انتظار سرود انسان ---------------
تنها ... چون ستارهای که از مدار خویش بار سفر بسته باشد
کوچک... چون پیلهای که درونش - صدای دریاهاست
بزرگ ... منظومهای که خورشید با تاج زرافشانش میهمان هزار آئینه میشود
ساکت... چون شب تنک تا ستارهها در سرودش به خواب روند .....
با قلمی از شمشیر از تو نوشتم خون بوی عسل گرفت
م.اندوه
٩ آذر ۱۳۸٥ برای دنیا بی تو ماندن -------------- باغچهها نروییده خشک میشوند و ابرها ...با خست – از آسمان این صحرا گذر میکنند از این شهر هزار زلزله از این زمین تلخ خاکستر قلبهای عاشق می رود تو می روی من میمانم به آرامش سیاه چشمانت .....مرا هم ببر
قاصدکهای سفید رفتند و اخرین روز تابستان را - درناهای عاشق با خود برند قاصدکها میروند تابستان میرود تو میروی من میمانم به سرزمین کوچ پرندهها به ییلاق گم درناها به گرمی سیاه چشمانت .........مرا هم ببر
در زمستان سرد این شهر به کنار آتشی در خیابان و آسمانی که تاریکیاش همیشگیاست خاطرات زیبای تو را جستجو میکنم رویاها میروند سایهها میروند من میمانم به الماس سیاه چشمانت.....مرا هم ببر
در دشتهایی که همه فصل بوی تو را میدهند از دست بهار - حریری سبز و قلب سرخ آسمان را برای تو میآورم بهار میرود آفتاب میرود تو میروی من میمانم به شعر سیاه چشمانت ..مرا هم ببر
در طوفان مهیب اقیانوسها سمت نور فانوس دریا ملوانها با ترس – از کنار موجهای بلند عبور میکنند قایقها میروند بادبانها میروند تو میروی من می مانم به درخشش سیاه چشمانمت .....مرا هم ببر
مردانی میآیند از تبار خورشید - تا جهانی نو بنا کنند جلادها گردن جدایی را میزنند و من – در انتظار تو آرام آرام پیر میشوم دیگر این آرزوی دور ... این خیال دیوانه.... جدال لبانم با گیسوان وحشیات چون کشتیهای بخار – درون قلبم سوت میکشند
برگهای زرد خورشید هر غروب درون دستانم میریزد عاشقان به سوی آزادی میروند تو میروی من می مانم ازسیاهی این حصار به زندان سیاه چشمانت ...مرا هم ببر مرا هم ببر ...
م.اندوه
٢٧ فروردین ۱۳۸٥ برای مسیح
محکومی می گرییــــــــــد بر سر دار تاول دست جــــــــــلاد خونــــــــین بود . ۱٦ آذر ۱۳۸٤ برای دنیا از تو گفتن ------------- بانــــوی بی بدیل آتــش با چشـــمان وحشی درد شراب از نگاه تو می چکد اندوه از تقدیر من ********* رقصندهی نور در غبارماه شـــب کولی مهتاب روی ((طوفانها با سکوت تو میایستند - و کوهها با صدای تو راه میروند )) ******** ظرافت نقره کوب زنانه با لبانی به طعم گندم … (( تنت جمهوری کهربائی گندمزارهاست - و دستانت سمفونی باران را هدایت میکند
********* ساحره آ تــــش رنگینکمان شعله… (( قصه آتشفشانهای بزرگ در سینهبند توست و آفتاب منظومههای خاموش در چاهک چشمان تو در بند است ))
********* الــــــهه باستانی آب با تلا لو طلا در زرافشان غروب ….
(( آبشارموهایت را باد شانه میزند و ماهیان - به زلالی اشکهای تو کوچ میکنند ))
******** باغی در مدار بهشت با وسوسه سرخ سیب… (( حضورت قرینه محسوس خداست و قلبت میلاد هزار کهکشان را نوید میدهد ))
********** برهنه پای – برهنه تن پیش میآیی و در نزدکترین عمق تنت به شــــــــــــعر میرســــــــــــــــیم .. م.اندوه
۱٤ خرداد ۱۳۸٤
زیبایت نتوان ساخت با واژههای خرد آری .. کلمات کفایت نمیکنند ***** مهربان ... بی جدال جملهها شعر میشوی در فرش زمان و گلویت که بی ساز و صدا بغض هزار اندوه را ترانه میشود ******* سرود میکنی ستاره را و این سماجت ساحل دستانت که دریا را آغوش میشود **** با کلید کدام درد به فتح دروازههای انسان رسیدهای که همه قبایل رنج در جمهوری تو آزادی را پژواک میکنند و با کلام کدام خورشید سخن گفتهای که ... کودکان نور را در مکتب تو تصویر میکنند ******** تکرار گریه را در حضور تو باکی نیست
......... میآیی مینشینی و ... میگرییم. م.اندوه
----------------------------------
اکنون .. چه .. جدال میکنی به این جهان که جای تو نیست و قلبت که هنوز سلطه زمان را پذیرا نمیشود ***** به خرمی خرداد خرامان نمیشوی و این بهار که در نگاه تو هر روز زردتر میشود ********* بی قراریات از چه بود در زهدان مادر که اینک با ضربه هر خنجر به انسانی خون از سینه تو سر ریز میشود
و
در رویاهایت چندان که میمیری و شعر... جوانه می زند *********** آه که ... این خاک از جنس تو نیست و این آسمان که بی طعم چیدن تو ستاره اش بر خاک افتاده است ***** تا خردادی دیگر گوش کن که چگونه آخرین ستاره را . ناقوس می زند ... می گویی : (( سرودی در قلبم میخواند عشق را عمیــــــــــــق تر نقش کن ))
م. اندوه
۱٩ دی ۱۳۸۳
شب را مشبک کرده است ستاره باران کوچک تو و رقص بی آهنگ جنازهات بر سر دار چنان خسته میخرامد که گویی تاریخ مغموم انسان به سر آمده است ...
به آزمون شقاوت شرع باران عاطفهات خاموش میشود و مفتی مرگ تاول تازیانه را در تنات به شماره می نشیند .....
نگاه میکنم که شهیدان بر میخیزند و شهادت را دیگربار به قبله تو نماز میبرند
ستارگان میگریند و خداوند تنت را در کهکشانی دیگر غسل میدهد ......
م .اندوه ٢٥ مهر ۱۳۸۳ عروس شب
۱
بوم زنگارگون غروب
در افق رنگ میخورد
و – توازن روز و شب تصویر میشود
به حیرتی بزرگ
می بینم ..
– خورشید
چون سردار زخمی روز
از رکاب کوه به زیر می افتد
و آبی دریا
از ریزش خون این ستیز
در تشت پر خون
موج می خورد
۲
در انحنای قامت هر خیزاب
ماهیان قرمز پوش –
چون قراولان وصلت رقص میکنند
و دست سلطان پیروز شب
عروس ماه را در آغوش میکشد
۳
نگاه میکنم
که چگونه...
هزار دختر دریا
در چشمانم بالا میروند
و
بستر زفاف را به روی شب و ستاره
آذین می بندند
مرغان را میبینم - کز مستی این منظر
پرواز را ز خاطر میبرند
و درختان پائیز خود را
از برگ سبز بهار بزک میکنند
۴
نا گاه ..
یورش نیزههای خورشید
به هیئت روزی تلخ در می رسد
۵
چشم باز میکنم...
مرغان پرواز میکنند
و روز آغاز میشود
م.اندوه ۳ خرداد ۱۳۸۳ برای میلاد مهران حیدری که ازخیل همگن همگان بود
(( غلام همت آنم که به زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد ست )) حافظ ۱ با رخوت سرد احتضار در این کرکس زار بی امید که هر یک بر سفره تن به مرگ نشسته - بال بگشودهاند تابوتی طلب کردیم از سواری که - به قلب سرخ هزاران رنج از رمه قرابه کشان نیرنگ گریخته بود تا خویش را در سایه مسکوت کویر نشینان آب اندیش قراری دهد پنداشتیم ساغر مست مهرش طرب مهتاب میسازد و حرف سپید زخمش جنبش زلال زمزمههای نیاز است ۲ با ولع سهمگین کویر به تصویر تاریک و تلخ چنان که مقیاس هزار اقیانوس را در پیش تلخآب اندوه و یاس کوچکتر میکرد به خلوص حضورش نشستیم ۳ ناگه میلاد آذرخش کوته (اش) در تهیگاه عبث این خاک در نشست و قلب عاریه در سینه مطلایش به دهانبند مرغک بی فروغ عشق در شکست ۴ ما مبهوت نشستیم در غروب مات این دخمهی تجرید و گریستیم - سرد در سوگواری تن بی تابوت ۵ بنگرید که -چگونه قندیل میلاد و مهر در بارگاه شرمسار بیهودهگی قطره قطره می چکد م.اندوه
۳٠ بهمن ۱۳۸٢ بی هیچ سخنی ....
************************** برای دنیا از تو گفتن
تمامی سالیان میزیستم در میان انبوه مردمی - که - تنها کلامشان هیـبت و خفـت نان بـود ارغنده خوی و خشمناک میشکســـتم در محبس یخدان عصر و چونان - خون کینهگرد ازظلمات رگان بی روزن خود میگذشتــــم ***** برمیبالیـدم با اندوه عظیم زمین در درون دل که نشئه هر سرور را ـ سخت در هم میشکست درد من ـ آری ـ تنها زخم زهر دار تبر نبود ...هرگز بل بی نشان از انسانی بودم که طلوع بلورین بامداد را در زیر پوست خود آبستن بود ******* آنگاه دریچههای یخزده چون صخرهای عطشناک چاک خورد و من اقدیسه پاک زمین را یافتم بسان خدا که آدم را یافته بود و همچنیناش شاعر که شمس را و سرودمش همچون معجزتی که ایزد - مریم را سروده بود و زرتشت که سوشیانت را ****** وینکام نیز ـ دیگر بار از تو میگویم (( در آفاق سرخ هر سپیده آفتاب از دستان سنگی کوه آغاز میشود و صبح ـ خسته و شکسته طراوت را در حضور تو لاف میزند میگذری ـ رقصانه و رنگین از رنگ به آب از آب به رنگ تا قیام سرفراز هر درخت در پیش پای تو سر سجده فروآرد ***** چشمانت باران ابلق است چون نور و ظلام ـ که روز و شب را خلاصه میکند و تلخی قهرت قحطی بی باران تا تمام مردمان سینهام - نام تو را آواز کنند مردمی که میراثه دار اندوه زمانند و سینهای که در نوازش نفسگیر لحظات پرورده میشود ***** می سرایمت .... رهاتر از باد از سرزمینی که نهایت زندان است و مینشانمت .. بر دو عاج هلالک ماه از مهتابی که زخمهی هزار گرگ و میش را در گونه خود به یادگار دارد و دوستترت میدارم از مردمان که سادهاند وسادهگیشان زاینده زهر است و زایندهی درد از دردی که میکشم ....همه روز و همه سال بر دوش ***** کم بها مپندار ـ قدر خویش را در خوشه افلاک من بافتهام ـ پرند زربفت تو را که زرعیار همه واژگان جهان است ودستانت را ساختهام نیکتر از آب ـ که امانت زندگیست و انگشتانت را ریسیدهام ....که آموزگار عشق است و یافتهام منطق هر روز و شب را ـ که بی شک رقص شادمانه تو به چرخش مداماش برمیانگیزد و پژواک غمآگین صدایت ناگاه هر شبانه را ساروج خاکستر میکشد با تیشه شعرم ـ تراشیدهام تو را چونان بتی که مقبره مشتعل همه خدایان ـ در دوشادوش تو میسوزند *** لیک ...با این همه میبینم که جهان در نگاه تو رنگ میبازد و من تو را نگاه میکنم و جهان را نمیبینـــــــــــــــم .....))
م.اندوه
٢٩ مهر ۱۳۸٢ (( بعد از ملاحظات پیش آمده در قالب هماهنگیهای رایانهای با جناب ادیب .خون خامه . صحیح تر آن دیدم که عطای پرشین بلاگ را به لقای گروه ادبی مجاور خامه عزیز ببخشایم . تا با سواد رقیق خویش علت در رذیل شدن احوالات برخی از علما نشویم ....و با اشعار شنیع خود باعث در رنجش شمیم شاعران شهیر نباشیم ..و..و..)) ( بدرود نامه ) ..ما در گرما گرم تلاش خراش مرام خویش نبودیم ما دیدیم که روسپیان همسایگان راستین خدایند و ابلیس نشانان آدم گون همچون روحی پلید انسان را تسخیر میکنند و در این بی سامان آباد که همه سنگ بنایش حجرالسود بطالت است ماران هفت رنگ یکرنگترین جماعتند و شغالان داروغکان هفت شهر خدا (( همه پیامبران کذابانند .. آنان که به نیرنگ میگویند ..اکنون باید استاد ..این است سرزمین موعود ..دروغی است پست و فریبی بزرگ .. .....مرگ .. گرمای سرشار از حیات است ..که امکان رقصیدن و نرم زیستن را میدهد .. در مرگ جسارتی است ..که خون و عصارههای زندگانی جاودانه در آن میزیند .و به آن جا سر رفتن دارم و از این پس به این ایمان خویش وفادارم .......)) .بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدرود...... ۱ مهر ۱۳۸٢ نثار سوز سوزناک انتظار ( ع.انتظار )
در خواب خمود خاک انسان به لهجهای بیگانه است خدایان خفته در رخت خموش صلای عدل سر میدهند و زمین در خونابهی خلق از وحشت مدهش کابوس برمیخیزد ******* مردم آهمند بر خوان خونپاش وحش به ضیافت احتضار امرار میکنند و ابلیس در پاسخ هر تابوت گوری گرسنه را به انعام میدهد ******* قدیسان - افلیجان ازمند آسمانند نشسته بر تخت کیهان لشکر تیغ و خنجر را سان میبینند و ملائک - چون فواحش اجساد کریه خود را از عبای شرم تهی میکنند آه.. اینان مردگانند که مرگ خویش را باور نیاوردهاند هنوز ******* استخوانهای غبار نشسته را - زمین چون لقمهای گند تف میکند و زندگان درآشام خون یکدگر آرام میگیرند و مردگان چون کوهی برمی آشوبند ******* خورشید دوزخ هر روز زمان است و جهان از مشام لاشه و نعش سرخوش و مست میچرخد شیطان زهر اندیشی خدا را به نظاره نشسته است با نقش نیش خندی بر لبانش و خم خناس خاک تقدیر همگان را در سیاهه قبر تحریر میکند تا عشق تنها بقای باستانی انسان در سوزشی مدام خاکستر شود دریغا درد.. مردگانند اینان که به مرگ خویش باور نیاوردهاند هنوز.............
م.اندوه
٢ شهریور ۱۳۸٢ برای دنیــا
------------- آه ... ای فاتح قلههای سترگ
ای پیروز جنگهای بزرگ شقاوت زیبایی بود - حضورت در حصن حزین ما تا عرش حصین خداوندان مغموم حصیر حقیر رقص تو باشد نه .. هرگز کسی اینسان استوار نیالود دست خود به خون مخلوق خویش اینگونه که تو به دلربایی بر خاسته ای تا (( من )) در هجوم هجمهء مهر تو بر فراز خون خویش به رقص برخیزم .. و .. (( اندوه )) آِغاز از ظهور توست .
م.اندوه ٢ امرداد ۱۳۸٢ برای دنیا از تو گفتن ------------------
گذرگه درد است جهان گذرگهی تلخ و تاب تحملی ار هست به توان یگانهء سرانگشت یقین توست که اینسان خون لختههای زخم را از گودی - گونهء من پاک میکند
******
یال بلند افرای شعر پنهان بنشستهای میان سرودههای همیشه ام و ینک میسرایمت به غریوی آشکار که سکوتت ایستایی نبض زمان است و صدایت آبشاری رفیع تا زمین روح پلشت خویش را به طراوت نوای تو تطهیر کند که اندوه هزار شاعر سپیده دم سینی دستان تو را به انتظار نشسته است و خورشید زخمیست گشوده بر رق آسمان که زمین را به سیاهی دلبرین شب پر نیاز می کند و تا شب بر آید چشمانت زورق عسل نشسته بر اشک گویی مهتاب هزار سال بر مدار دیدگان تو چرخیده است
****** لنگرگاه تو به کیش کدام کیهان است که چنین به حصانت نشستهای در این زمان که زمین از تب در گردهء بی قدر خود بر خویشتن خویش میلرزد و بودنت هر واژه واهی وهم را به شعری عطش بار صیقل تا به سرودی از جدار جبر جهان گذر کنیم .................
م.اندوه ٦ تیر ۱۳۸٢ پلنگ بذ*
سرودی در رثای بابک بزرگ
زعیم سرفراز سنگین صخرههای سرد بذ م.اندوه
( مقاله جامع در مورد زندگی بابک را در اندوه blogsky بخوانید ) ٢٠ خرداد ۱۳۸٢ به عزیزی که این شعر را بسیار دوست میداشت ......
(( لرزید
۱٠ خرداد ۱۳۸٢ برای دنیا با تو گفتن ------------- با تو می گویم اینک کوهها ارتفاع پست زبونیاند
وینک عشق تو ــ معمار جاودانگیست
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٢ ...... درود
از تو گفتن ---------------------
م.اندوه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٢ مانیفیست خداحافظی..و سر کشیدن ریغ نوشتن در این مقال
زمانی که سلاسل و اغلال انسان را مقید به قیود مقدایان می کند..... م.اندوه ((چیزی به جا نماند ا.بامداد ٧ اردیبهشت ۱۳۸٢
م.اندوه ٢٩ فروردین ۱۳۸٢ سرود انسان ----------------- آغازیدن از قی گونه توهمی گنگ
٢٥ فروردین ۱۳۸٢ فاجعه نه به تلاوت تلخ م.اندوه ٢۱ فروردین ۱۳۸٢
می رقصد گوی گیج زمین م.اندوه ۱٧ فروردین ۱۳۸٢ برای دنیا از تو گفتن
۱٧ فروردین ۱۳۸٢ ....زمانی که همچون تکیده مردی بی پناه و تنها و بسان جزامیان بی غمگسار و درد بار ،آرام و پریشان به زیر و یا کنج دیواری میخزی و در اوهام دردآورت، آنچنان سخت غرقه میشوی که درآنهنگام آوار سنگین کلمات و جملات بر سر پریشان و شوریدهات، فرو میریزد . چنان چون که خود را در کویری تنها و بی پایان و با افکاری آواره و بی سامان و پایی سوزان و لرزان مییابی. ۱٦ فروردین ۱۳۸٢
برای دنیا از تو گفتن ---------------
م.اندوه [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ ![]() (اندوه (داستان شعرهاي پيشين بي تو ماندن از تو گفتن2 3سرود انسان ميلاد خويش سرود انسان2 عروس شب سرود انسان1 1از تو گفتن وبلاگها و سايتها وازنا مجله شعر مرا به نام كوچكم بخوان داستانگو مكاتب ادبي انجمن شاعران شاعرانهها داروك دومانلي گونلر سكوت شعر پيشرو زنجان دفتر شعر امروز اندوه در مانيها سرود انسان/عروس شب اندوه در ادبيات و فرهنگ سرود انسان/عروس شب 2 سرود انسان |